سیاه و سپید

برگ های تنهایی ، فصل دوم : سیاه و سپید

برایت

گذشتم از هیچ

هیچ گذشت

از غم برایم

هیچ گذشت

از گذشتنی هام

من

من بودم

و تو

خودت

 

هزار سال بعد که بیدار شدیم

بخوان

بخوان به نام ما

به نام سنگ

به نام تاب

که اشکهایت را نیست.

نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت 22:26 توسط مصطفی.ر| |

این وبلاگ جای خوبیه برای اینکه این حرف رو بزنم. روزای خیلی تلخ. روزای خیلی بد. روزایی که ...

توی وبلاگی که بارها توش از خودکشی گفتم. وبلاگی که بارها توش سیاه ترین چیز ها رو نوشتم با ادبیاتی که به نظر خودم خیلی خوب و خفن بود!

ولی خیلی وقته که همه چیز بخار شده. تمام غرور نوشتن هام. تمام غرور سیاهی هام. همه دود شده.

اینجا می نویسم که با همه ی نوشته ها مقایسه بشه. که دیگه گاهی نیاز نیست واژه بریزی رو کف زمین تا خونده بشی. از ته ته اون کروموزوم های داخل سلول هام که نمیدونم چن تان احساس خوشبختی دارم.

خیلی زیاد.

و امروز بهترین کادو های زندگیم رو گرفتم. فقط هم از یه نفر. چطور میتونم انقدر خوشبخت شده باشم؟ دارم به جهان اعتماد می کنم. که توش خوشبختی هم کلی پیدا میشه. دیگه برام عجیب نیس!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 0:4 توسط مصطفی.ر| |

کدام بهار بود

که شکوفه های مادر را

پشت ویترین گذاشت

پشت حرف های در گوشی ما با تو*


کدام تیر

که پشت پنجه ی خیمه شب بازی مرداب

با وحشتی بی صدا

ریاست امور ایثارگران شده بود


کدام بهمن

که لاله های دامنه ی تاریکش 

پشت به هزیمت

پشت به رذالت دی

دود شدند


کدام قتل؟

که پیله ی پر محبت دست خدا

پروانه ی مرده را

آبستن بود


========

* یک ویدئو بود از ملاقات نسرین ستوده با خانواده ش. کاری به گناهکار بودن یا گناهکار نبودنش ندارم. چرا که نه تخصصی در قضا دارم نه ادعایی و نه نظری. چیزی که میدانم جای پسر است. که وقتی دلش می گیرد باید آغوش مادر را داشته باشد.

پی‏نوشت: این شعر رو که توی فیسبوک منتشر کردم باعث شد این شعر(کلیک کنید) نوشته بشه. برام جالبه چون یه جورایی تفاوت سبک بیان دو حرف تقریبن یکسان همیشه برام جالب بوده. اینجا هاس که میشه خوب روی فرم اثر، کار کرد و میشه با ریزه کاری های نوشتار افراد آشنا شد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 23:23 توسط مصطفی.ر| |

گاهی برای دلتنگی ها بنویسیم هم بد نیست. مثلن دلتنگی برای یه هونگ. از اون هونگ هایی که یه روز تصمیم میگرفت اسم یکی رو بذاره "سجاد" (همینطوری بی دلیل) و این اسمو بعد 8 سال موندگار کنه.

یا مثلن هر روز اصلن میشه متحول شد و درس خوند. حتا توی باشگاه! ( :دی ) . میشه رفته توی مراسم افطاری مدرسه موزو پوست کند و بعد باقیشو گرفت دستو پوستشو انداخت دور. میشه زو بازی کرد و بعدن .... ( :دی ) میشه این همه خاطرات لعنتی رو گاهی یه ذره یه ذره به این و اون گفت. مثلن هر موقع میپرسن چرا اسم این بشر سجاد ه سینه بدیم جلو بگیم آره یه مردک ***** ای بود که خیلی آدم جالبی بود و ....

حتا الان که فکر می کنم میشه رفت مریخ توی یه سفر تحقیقاتی. اصلن هم اشکال نداره روی تابلو نوشته باشه "به مریخ خوش آمدید، شهرداری ورامین". بیا این بار وقتی مربی خارجی استعداد یابی تیم میلی والیبال اومد مدرسه بهش دروغ بگیم که متولد 65 ای که نخواد ببرت که مجبور نشی بعدن فکر کنی که نمیخوای بری. همینطوری اصن انتخاب نشی! میدونی لعنتی؟ میشه کلن همه ی این کارا رو کرد. ولی نمیشه اوردت نشوندت صندلی آخر جلوی تیرانازاروس. که جرئت نکنه اینوری بیاد که یه دایناسور دیگه ما داریم اینجا. نمیشه رفت سر کلاس انشا و هی بهت گفت که پاشو برو اون نکبتیت رو بخون یکم بخندیم. پسر الان که یادم میاد به تنهایی **** بودی به فضای ادبی این یارو (حسنپور بود؟؟؟) بگذریم. ینی این همه چرت تلاوت کردم که بگم بین این همه خاطره که کیلو کیلو دور ریختمشون توی گوسفند هنوزم هستی. ینی خاطرات نکبتیت جالب ه که رفتنی نیست کلن :دی همین. :دی

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 0:6 توسط مصطفی.ر| |

از وقتی چشامو وا کردم همیشه برام عجیب بوده که یه همچین آدمایی هم وجود دارن. نه که نباشن ها. هستن. فقط نمیدونم کجا ها پیدا میشن. بعضی اوقات تو تاکسی و بعضی اوقات توی دانشگاه و بعضی اوقات تو مترو. ینی از اولش بودن نه که نبوده باشن .بعد و رنگ می بازه این شعر های ما که کلن هیچ. خیلی چیز های دیگه هم رنگ میبازن.
"- سرم درد میکنه میشه بریم بیرون سیگار بکشم؟
- اما اینجا کافه است که! همینجا بکش خب
- میبینی؟ حتا تو هم نمی فهمی چرا باید سیگارو بیرون کافه کشید"
تهش میشیم یه فنجون قهوه که همیشه زیر پای سربازای پیاده رو های آزادی -که پوتیناشونو می کوبنونن که کسی نه بره طرف آزادی نه انقلاب- می لرزه. اینطوری میشه که فکرا یا تو فردوسی میمونن یا سعدی یا جام جم یا سوپر استار یا اسلام شهر. از اولش هم نمیفهمیدم چرا خیلیا میشینن تو کافه و قهوه سفارش میدن. میدونی؟ آخه وقتی بارون میاد من دلم میخواد برم وسط جنگل. کفشامو در بیارم و توی مه و بارون راه بریم. چیزای دیگه همه شون پشت مه درختای سبز گم میشن. بقیه اش میشه چیزایی که نمیفهمم. اما وقتی پام به برگا کشیده میشه و خیالم با تو ه راحتم. راه و گم نمی کنم. راهم میشه همین رد لبخند محوی که می افته رو شاخه های شکسته ی سر راه.

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 22:58 توسط مصطفی.ر| |

وقتی که می رسی به اتاقی سکوت و درد
وقتی دوباره رفته دلت در به در شده
وقتی دلت گرفته به قد جنوب شهر
وقتی تمام خاطره ها، پر به پر شده
وقتی به جای شعر، سیگار می دمی
پیکان قراضه از من و تو شعر تر شده
وقتی طرف که خوب دارو شناس بود
با قرص، مرد پست مدرنِ کمر شده
وقتی که ملت از جریان روان پول
در رفته زیر میز رئیس و دمر شده
...
کاری نکن، تخت بخواب، بیخیال، مرد
بعد از مصدق این همه کاخ کپر شده
مانده درست در وسط گلوی شعر
روشن کن این سکوت شب مستمر شده
روشن بمیر.
روشن بمان
مرد
باش

مرد

============

پ.ن:

1- شعر واسه علیرضا روشن بود. در و پیکر هم نداره. یه روز پلاسو باز کردم دیدم نوشته دپ ه و اینا. همونجا اومدم یه چی بنویسم شعر شد! یعنی شد این بالایی. یه باره. ادیت اینا هم نشده که محض رضای خدا حد اقل کامنت فحش بدید ملت! :P

2- قراره یه سری کار ِ وبلاگی کنم. بنویسم یادم نره: یه متن بنویسم برای وبلاگی که مطلب "آقای لاس وگاس، آقای پنسیلوانیا، آقای ..." / یه شعر بذارم روی وبلاگ "باران" / نقد ترانه های آلبوم "ساعت فراموشی" رضا یزدانی / سندروم مرغ همسایه غاز ه(خرس طلایی. خروس طلایی. هونگ طلایی و امثالهم :)  )/ ... (بعدن اگه چیزی یادم اومد اضافه می کنم. فلن بگید درباره کدوم بنویسم اول بهتر ه؟)

3- داغونی چیز خوبیه ها. یعنی حس داغون بودم خیلی خوبه! اصن حالی میده. ولی لطفن آخر این مطلب مزخرف لبخند بزنید :-)

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 10:15 توسط مصطفی.ر| |

- هستی؟

- چته؟ اه. بذار کپه مرگم رو بذارم.

- خب نمیشه. کابوس دیدم.

- ای بابا. تو هیچیت به آدمیزاد نرفته. ساعت چنده؟ او...ه. ساعت چارو نیم ه. الاغ بگیر بخواب.

- ... باشه ...

- ای بابا. حالا نرو الاغ. چه مرگته؟ کابوس چرا؟ راسی چن وقت بود کابوس ندیده بودی. الان چه مرگته؟ چی دیدی؟

- خودت که می دونی...

- آره. ما که قراره این دریوری رومتن کنیم بذاریم روی وبلاگ. پس خفه شیم درباره اش بهتره.

- آره. می دونی دیگه اصولا کسی نمی فهمه چرا این ممکن ه کابوس باشه.

- نه والا. عمرن اگه بدونم چرا این کابوس ه. فقط می دونم مث الان مث سگ عرق می کنی. حالا این حس مزخرفت به کلمات صدبار گفتم کار...

- خفه شو دیگه... میدونی چن وقت بود کابوسام اینطوری نبود دیگه؟

- آره. یه 10 سالی میشه.

- آره. اون موقع تکرار میشد. الان فلن نشده. اصن چرا آخه؟ ببین یه آدم طبیعی

- خودت میگی طبیعی. تو از اساس خل وضعی.

- آره. حالا خفه شو بذار زرم رو بزنم... یه آدم طبیعی توی یه چنین موقعیت هایی که قرار میگیره باید یکم امید پیدا کنه. یکم زندگی هیجانی تر بشه براش. یکم... چرا نمیذاری امید داشته باشم؟

- هه. امید... با هم حرف زدیم قبلا. الان می خوای استدلال بیارم؟ نه من نمی خوام بیارم. ببین ما با هم  به این نتیجه رسیدیم. با هم. بفهم اینو . برای بار صدم. الانم اگه بگی ولت کنم ، میرم.  با هم که تعارف نداریم که. همین دیروز که تنها بودیم با هم من بهت گفتم بهترین راه خودکشی ه؟ نه، من گفتم؟ خود الاغت داشتی بهش فکر می کردی. وقتی می بینی هر غلطی می کنی نمی تونی هیچ چیزی رو تغییر بدی...

- اوهوم. چرا اینقدر زندگی مزخرفه؟

- واقعیت پسرم، واقعیت. ببین 2 قسمت ه این. یه جاییش واقعیت تو ه که مزخرف ه. نیاز نیس درباره اش حرف بزنیم. چون میدونیم چقدر... یه ور دیگه اش هم مربوط به تو ه. خودت اینطوری می خوایش.

- خسته ام. بریم بخوابیم؟

- [سکوت]

- دلم تنگ ه. برای هیچ کس. برای خودم. خسته شدم مرد! خسته شدم. یه روز یه جایی سینه رو می دادیم جلو میگفتیم میشه جهانو تغییر داد. اما حالا چی؟ هه. وقتی سفیدی امید توی یکی مث من رو روشن می کنه سیاهی واقعیت، سیاهیِ عدم، سیاهی تنهایی بدجوری بیدار میشه. بدجوری بیدار میشه... 

===========

پ.ن :

1 – این نوشته مربوط بود به حدود هفت ماه پیش

2 – به چیزای مختلفی فکر می کنم. وبلاگ جدید زدم که قراره توش یه زمینه کاری دیگه رو تجربه کنم که شبیه چیزی نیست که تا الان کار کردم. یک مقدار متفاوت خواهد بود. الان هم دو تا پست داره تا تم کار دستتون بیاد. یه سر بزنید بهش. بدک نیست!

باران  mostafarahmani.ir

3 – وبلاگ چرخ و فلک بازگشایی شد! شطحیات شبانه به طور موقت به فنا رفته! بادبادک کلن تبدیل شده وبلاگ شخصی و دیگه شعری در کار نیست توش! شبزادگان دستی از بهشت کلن به فناست و صاحبش بی حوصله است! فرمانراویی، خانه بر دوش هم خانه بر دوش شده دیگه آپ نمیشه! ناخوانده که از بچه های دبیرستان بود مخاطب خاص داره بدجور(از اون جور هایی که باعث میشه نظر ندی)! هول‏هولکی هم گویا دوره گذار طی می کنه و هولهولکی گاهی یه چیزی مینویسه و خیلی اوغات هم نه! کفتر باز شمالی مون... نه چیز ببخشید. پرنده باز شمالی آورین داره. هی داره شعرای خوب ترجمه می کنه اونم خوب و هی میذاره وبلاگ و فیسبوک. راستی به علیرضا روشن هم سر بزنید توی پلاس. به جای گودر تو پلاس می نویسه. راستی وبلاگ حسام چرا توی لینکام نیست؟! یادم باشه اضافه کنم! کمن کسایی که بگم سرشون به تنشون می ارزه یکیشون صاب-وبلاگ دفتر مشق ه.

4 – تو سیاست خارجی الگوی ما پوتین ه. چون خیلی خوب و براق وا میستیم رو ملت! حالا چه ربطی به من داره؟ هیچی خواستم بپرسم کوچه ی تنگ در بیت معروفِ "کوچه تنگ ه؟ - بله / عروس قشنگ ه؟ - بله" آیا ارتباطی با آقایی هرمز نام داره یا نه؟

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 15:15 توسط مصطفی.ر| |

مقاله من پیرامون "جریان ساده نویسی" که در شماره دوم گاهنامه ی بامداد دانشگاه صنعتی شریف (در پرونده ای ذیل همین  عنوان) چاپ شد. 

"شعر همه فهم" شاید تعبیری باشد که اگرچه بی‏رحمانه، اما می‏توان با فراغت خیال به این جریان نسبت داد.  در واقع شاعر این جریان شعرش را در اختیار عموم مردم قرار می دهد تا با اندکی فکر به کنه شعر پی ببرد و لذت ببرد. اما کدام عموم؟ حقیقت این است که عموم این روزها با عموم دهه‏ی پیش دو مفهوم به کل متفاوت را یدک می‏کشند. در دهه‏ی پیش شاعر به واسطه‏ی فروش کم کتاب‏ها به نوعی از سرخوردگی مبتلا شد. و نومید از درک عمومی جامعه به سمت نخبه‏گرایی رفت. این گروه مخاطب عام را فاقد قوه‏ی ادارک لازم یافت و سعی کرد مخاطب خاص خود را بیابد. و در بستر جریا‏ن‏های مدرن آرامش‏گاهی یافت تا مضامین خود را بپرورد. اما در نیمه ی دوم دهه‏ی حاضر شعرای مطرح با نگرشی به پست‏مدرنیزم مفاهیم و مبانی شعرای دهه‏ی پیش را نقد کردند و توانستند از این طریق مخاطبِ خود را بیابند. در این میان دو گرایش نسبتن موفق به چشم می‏خورند. اول جریان "شعر پست مدرن" و دیگری همین جریان "ساده‏نویسی".
تا پیش از این دهه، مولفه‏ی مقبولیت همواره میزان فروش کتب شعر بوده‏است. اما این دهه با ظهور پدیده‏هایی که مبتنی بر آنارشیسم شکل گرفتند، این روند را تغییر دادند. "شبکه‏های اجتماعی" بهترین جولان‏گاه این شعرا و نویسندگان شدند. بدین ترتیب شعرای این جریان با چنگ انداختن به ابزارهای پست‏مدرن اولین گام‏های قرابت با پست‏مدرنیزم را پیمودند.
در بررسی این جریان مخاطب یک موضوع مهم است. یک هنرمند به عنوان پدیدآورنده‏ی اثر هنری همواره دو راه پیش رو دارد. نخست خلق اثر هنری و یافتن مخاطب برای آن. یا یافتن مخاطب و خلق اثر برای آن مخاطب. شعرای این جریان گزینه‏ی دوم را برگزیدند. و بدین ترتیب لقبی که هنرمند مدرن آن را ننگ می‏شمرد را به جان خریدند: "پاپ-آرتیست". به این معنا که گزینش عامه‏ی مردم به عنوان مخاطب، مهم‏ترین ویژگی این جریان باشد. رفتار شعرای معروف این جریان کاملن گویای چنین مطلبی است. انتشار مجموعه‏های شعرخوانی از نشر چشمه (به همت گروس عبدالملکیان!) و روی آوردن به خوانندگی(شمس لنگرودی) از جمله این رفتار است. مهم‏ترین نقش در ترویج این نوع شعر را ابتدا سایت‏های ارائه دهنده وبلاگ نظیر بلاگفا و پرشین‏بلاگ بازی کردند. بعدها شبکه‏های اجتماعی دیگری نظیر فیسبوک و توییتر به گسترش این جریان یاری رساندند. در این میان البته مهم‏ترین نقش را گوگل‏ریدر به عهده داشت(خدایش بیامرزاد!). از سویی باید در نظر داشت که مخاطب این شبکه‏ها حاضر نیست زمانی به اندازه‏ی یک شعر ده صفحه‏ای در اختیار شاعر بگذارد. پس از شاعر انتظار دارد که شعرش کوتاه باشد، روان باشد، یک موضوع زیبا هم داشته باشد؛ و تنها همین! تنها خواهان سرعت گرفتن است. سرعت گرفتن و سریع‏تر خواندن و سریع‏تر فهمیدن و سریع‏تر لذت بردن. از آن گذشته با نگاهی به سلیقه‏ی عمومی جامعه و نگاهی به آمار فروش کتب شعر می توان با اعتماد به نفسی مثال زدنی پرسید: ببخشید، هنر، برای کدام عموم؟! عامه ای که با تقریب نزدیک به یقین سلیقه‏ی عمومیش بر دو چیز استوار است: اول: کاری سیاسی کردن ( زندان رفتن یا مدح گفتن )، و دوم که مهمترین است: مرگ!
در اینجا قصد بر آن نیست که ساده گویی و آسان‏فهمی به مرتبه‏ی وجودی مورد انتقاد قرار گیرد. در واقع مشکل اصلی زمانی ایجاد می شود که "انتظار مخاطب" را آگاهانه و برای همیشه انتخاب کنیم. و در واقع مشکل دقیقن  از همین‏جا شروع می‏شود. و همین تلاش برای گنجانیدن تمام مضامین گاه به فاجعه می‏انجامد: دانه دانه شماره تلفن های دوستانم خط می خورند/ من کد تمام شهرهای جهان را حفظم / دایی سیاوش می گوید بیا امریکا / هما می گوید به کانادا مهاجرت کن. (سارا محمدی اردهالی) . حتا گذشته از خوبی یا بدیِ کار باید گفت که همین پدیده ی محدود کردن خود به هر چیز، حتا ساده نویسی، خود از عناصر هنر مدرن است و نه پست‏مدرن!
گزینش بیانی ساده و روان که از ابزارهای نگارش است به عنوان یک سبک اقدامی افراطی (وگاه آنقدر افراطی که شعر بودن شعر هم قطعی نیست!) در گستره‏ی هنر است. از طرفی این گزینش گاه باعث ساده‏انگاری می‏شود. به گونه‏ای که شاعر سهل‏الوصول‏ترین واژگان ممکن را برای بیان مفاهیم برمی‏گزیند؛ بی آن‏که لحظه‏ای به فرم اثر دقت کند (مثالی از این ساده‏انگاری عناوین شعر های عبدلالملکیان است). و این دقت نکردن، نه تنها به ساختارشکنی یا فرم‏شکنی نمی‏انجامد بلکه باعث فرو افتادن در چاله‏ی فرم پرستی می‏شود. برای مثال کافی است به شعر "خزر" از کتاب "حفره ها" از گروس عبدالملکیان رجوع کنیم. شاعر آن‏قدر شیفته‏ی روان‏خوانی و زیبایی تعابیر و واژگان و ساده‏نویسی و بیان موجز است که اصلن فراموش کرده این شعر قرار است تلخ باشد. اینطور می‏شود که لحن بیانی این شعر هیچ تفاوتی با شعر عاشقانه ای مثل "خواب" از همین مجموعه ندارد. البته باز در شعر خواب هم تحکم و اعتراض بیشتری نشان داده می‏شود تا شعر خزر: ... بعد/ موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار/ بعد/ موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار/ بعد/ موهایت را از روی لب هایت…/ لعنتی/ دستم از خواب بیرون مانده است.(خواب، حفره ها)
حلقه تکرار می‏شود. این تنها چیزی است که می‏توان به قطع درباره‏ی جریان "ساده‏نویسی" گفت. در واقع شاعر "ساده‏نویس" با شکستن فرم شعر دهه‏ی هفتاد، خود به فرمی دیگر دست یافته. و در این فرم خواهد ماند ( و در این فرم خواهد مرد!(: ). این‏که این فرآیند "پایین کشیدن" گروه قبلی و به قدرت رساندن خود و ترویج سبک خود و رسیدن به فرم، چقدرش مربوط به فرهنگ و پیش‏زمینه‏های فرهنگی فارسی‏زبانان ایران است خود مقوله‏ای است که نیاز به تفکر و تحقیق بیشتر دارد. اما چیزی که امروز قطعی است سوء استفاده از ساختارشکنی پست مدرنیزم ، صرفن به منظور به قدرت رسیدن دکترین خودمان است. از این روی خیلی تفاوت ندارد که در چه جریانی باشیم. اگر دیگران بیشتر در دید باشند باید پایین کشیدشان تا فرم مورد نظر ما محبوب شود. چیزی که مشخص نیست این است که بالاخره کی ما از قالب سنتی "ما از همه بهتریم" خارج می‏شویم و تازه به مدرنیته می‏رسیم. حالا پسامدرنیزم پیشکش...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:21 توسط مصطفی.ر| |

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.